atish pare

har chi bekhay hast ghamet nabashe

+ ضرب المثل

آنقدر خیال بافتم که تمام کلافهای فکرم به لباس آرزویی در آمدند ...کاش اندازه ام باشد
وقتی چراغ خیالات روشن است یخ زندگی آب می شود. چراغها را خاموش نمی کنم اما لامپ کم مصرف زده ام
به اندازه هشت ماه می ترسیدم به اندازه چهار هفته خسته بودم و به اندازه دو روز کار داشتم مهم نیست به اندازه یک ساعت خوشحالم
حواسم را باد خیال برده است و کاغذهایم را باد پنکه...قلم اما محکم در دستم نشسته است از این بادها نمی لرزد
دارم یاد می گیرم که بعضی از خاطرات را تا کنم و در جیب کتم بگذارم اما کتی ندارم
قبرستان ترمینال مرده هاست.
دو آیینه از دیدن یکدیگر نفرت


آنقدر خیال بافتم که تمام کلافهای فکرم به لباس آرزویی در آمدند ...کاش اندازه ام باشد
وقتی چراغ خیالات روشن است یخ زندگی آب می شود. چراغها را خاموش نمی کنم اما لامپ کم مصرف زده ام
به اندازه هشت ماه می ترسیدم به اندازه چهار هفته خسته بودم و به اندازه دو روز کار داشتم مهم نیست به اندازه یک ساعت خوشحالم
حواسم را باد خیال برده است و کاغذهایم را باد پنکه...قلم اما محکم در دستم نشسته است از این بادها نمی لرزد
دارم یاد می گیرم که بعضی از خاطرات را تا کنم و در جیب کتم بگذارم اما کتی ندارم
قبرستان ترمینال مرده هاست.
دو آیینه از دیدن یکدیگر نفرت دارند.
جهنم ساعت استراحتش را به بهشت می رود.
پروانه برای اینکه نسوزد شمع را فوت کرد.
گیاه توی گلدان شبها خواب باغچه را می بیند.
سرفه های آدم دلشکسته، صدای خرده شیشه می دهد.
.برای اینکه پیر نشوی ، ساعتت را از کار بینداز.
برای آنکه نفهمد که نمی فهمد ، خودش را به نفهمی زد.
ماهی تنها جانوری است که به راستی دل به دریا می زند.
بیکاری هم خودش کاری است، افسوس که مرخصی و تعطیلی ندارد.
گدای فرزانه ای گفته است : گدایی کن تا محتاج دیگران نشوی.
چه کسی گفته است که دو خط موازی به یکدیگر نمی رسند؟ مگر آخرش را دیده است؟؟

غنچه ای که شکوفا نمی شود ، بهار را در خود احتکار کرده است.
وقتی صدایم را بلند می کنم ، کمر سکوتم رگ به رگ می شود.
یه نفر دلشو می بازه ، مربی اش رو از کار برکنار می کنه.
یکی از خوشحالی بال در میاره ، شکارچی شکارش می کنه.
یکی حواسشو جمع می کنه ، می بره جای دیگه پهن می کنه.
حواسم که پرت شد ، شیشه همسایه شکست.
روی زبانم وازلین مالیدم تا زبانی چرب و نرم داشته باشم.
به گلخانه رفتم تا یک بوته ی فراموشی بخرم.
یک کدو تنبل خریدم و آنرا به کلاس تقویتی فرستادم.
برای اینکه سر بسته حرف بزنم ، سرم را دستمال بستم.
سبیل گذاشتم تا حرفها را زیر سیبیلی رد کنم.
کفشم را در نمی آورم چون می ترسم کسی پا تو کفشم کند.
کفشم را می تکانم تا ریگی به کفشم نباشد.
برای اینکه از انسانیت بویی برده باشم انسانها را بو می کنم.
از مرحله پرت شدم پایم شکست

نویسنده : nazanin ; ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢٢
تگ ها: ضرب المثل



انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس